نوشتن نجاتم نداد. وقتی دبیرستانی بودم خودم را در یک گوله کاموای تو در تو گیر انداخته بود و هر چه دست و پا می‌زدیم بیشتر می‌پیچیدیم به هم. یکی از همان روز ها کلمات را برداشتم مثل چاقو آنقدر نوشتم تا از آن کاموای لعنتی نجات پیدا کنم. آن لحظه‌ای که نور را دیدم لبخندم از روی صورتم جمع نمی‌شد. باور کردم نوشتن نجاتم می‌دهد. ولی الآن فهمیدم آن نور، آخرین پرتوی مهتاب بود قبل از این که من و کاموا با هم در رودخانه بیفتیم. دیگر نمی‌دانم کجام و کجا می‌برندم ولی تمام کلماتم خیس شده اند. نوشتن نجاتم نمی‌دهد.