سرانگشتانش را به شعله‌های آتش نزدیک کرد و انگار که دارد گلبرگ‌های مخملی گل رز را نوازش می‌کند بر سر فرزندان آتش دستی کشید. تا چند لحظهٔ دیگر قرار بود این باغچهٔ گرم اورا در آغوش بگیرد و برای همیشه به خاکستر تبدیل کند. افرادی که دوره‌اش کرده بودند گمان می‌بردند این بدترین عذابی‌ست که او در طول عمرش می‌کشد ولی خودش خوب می‌دانست بودن زندگی میان این آدم‌ها از خاکستر شدن به دست فرزندان آتش دردناک‌تر است.
ماه قاچ خورده به نیمه آسمان رسیده بود. زنگ‌ها به صدا در آمدند. آخرین نگاهش را نثار ماه کرد، معشوقی که تا آخرین لحظه می‌پرستیدش:
- «بر میگردم.»